| یه داستان واقعی...
کشیک بودم .مریض تصادفی آورده بودن و منم که سرم درد میکنه واسه مریض بد حال رفتم تو اتاق احیا کمک،اوضاعش اصلا خوب نبود و معلوم بود تموم میکنه،بعد ار حدود ۱ ساعت یه کم که اوضاعش بهتر شد فرستادیمش بره ICU و پزشک اورژانس گفت منم همراهش برم.رفتیم مریض و تحویل دادیم هرچند مطمئن بودیم که تا صبح هم نمیکشه.تو راه برگشت دیدم پسرا و دخترش عکسا و CT مریض دستشونه و دارن بدو بدو میرن سمت در اصلی بیمارستان(از بس تند میدوییدن خاک بلند شده بود و گاهی حس میکردم الانه که بیفتن زمین)احتمالا هم از اون جور وقتایی بود که پرسنل واسه خلاص شدن از سوالای همراه مریضا بهشون میگن شما زود مدارک رو ببرین تحویل بدین....اون بدبختا هم فکر میکنن که زندگی مریضشون به این وابسته ست که مدارک رو سریع برسونن،مطمئنم واسه همین اونجوری میدوییدن....یه حالی شدم وقتی اون صحنه رو دیدم...اینکه فکر کنی کسی به تو وابسته ست در حالی که شاید هیچ ربطی به تو نداشته باشه.همین....
پی نوشت : مریض 3 ساعت بعدش تموم کرد |